محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2473

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اما على خشمگين شد و گفت : « خاموش ! » پرده اى را پاره مكن و وارد خانه اى مشو و زنى را آزار مكن و گرچه به عرض شما بد گويند و اميران و پارسايانتان را سفيه شمارند كه زنان ضعيفند . ما دستور داشتيم از زنان مشرك نيز دست بداريم ، مردى كه زنى را مكافات دهد و او را بزند مايهء ننگ باقيماندگان خود شود . نشنوم كه كسى متعرض زنى شده كه او را چون بدترين مردم عقوبت مىكنم . » گويد آنگاه على برفت مردى به دو رسيد و گفت : « اى امير مؤمنان ، دو تن را بر در ديدم كه با كسى كه سختتر از صفيه ناسزاى تو مىگفت ، ناروا گفتند . » گفت : « واى بر تو شايد اين عايشه بود ؟ » گفت : آرى ، دو تن بر در خانه بودند و يكيشان گفت : « مادر ، سزاى تو نافرمانى است . » و ديگرى گفت : « مادر خطا كردى توبه كن » على ، قعقاع را سوى در فرستاد و كسانى را كه آنجا بود بياورد و دو تن را معلوم داشتند ، على گفت : « گردنشان را مىزنم » سپس گفت : « عقوبتشان مىكنم » و هر كدام را صد تازيانه زد كه لباسشان را در آورده بود . ابى الكنود گويد : اينان دو تن از قبيلهء ازد بودند : عجل و سعد پسران عبد الله . بيعت مردم بصره با على و تقسيم موجودى بيت المال بر آنها محمد گويد : همانشب احنف بيعت كرد . وى و قبيلهء بنى سعد بيرون بصره بودند و همگى به بصره آمدند . مردم بصره نيز گروه گروه بيعت كردند ، حتى زخميان و كسانى كه امان يافته بودند . و چون مروان باز آمد به معاويه پيوست و بقولى تا خاتمهء جنگ صفين از مدينه بيرون نرفت .